تبليغاتX
<-Blog Title->
سلام به همه دوستان

این هم جدید ترین چت رووم برای همه ایرانیای عزیز از هر جای دنیا.. دوستان اگه قسمت ورود به چت رووم که همینجاست , براتون باز نشد از این 2 تا وب سایت هم  امتحان کنین

Www.BoDo2chat.com

Www.Avahang.net

این چت رووم , از پیشرفته ترین دیجی چت های DoookNet Chat

هست که امکانات و قابلیت های زیادی داره .در ضمن عضویت در این چت رووم هم برای همه مقدور هست و کاملا رایگان !!

(نوشتم رایگان! چون در بعضی از سایت های مشابه دیگه , عضویت مجانی نیست ! نمیدونم چه جوری اونا دلشون میاد از کسایی که میان تو چت روومشون برای چند دقیقه صحبت کردن , پول ازشون میگیرن برای عضویت)...  بگذریم

دوستان علاقه مند برای عضویت کافیه 1 اسم و 1 پسوورد به دلخواهشون به ایمیل مدیر چت رووم بفرستن تا در اولین فرصت  عضویتشون در رووم فعال بشه :

‌BoDo2chat@yahoo.com

برای اطلاعات بیشتر راجب عضویت و امکانات اعضا به لینک های زیر سری بزنید :

http://www.avahang.net/member.html

http://www.bodo2chat.com/member.html

مدیران وبلاگ ها و وب مستر ها هم در صورت تمایل به داشتن این چت رووم به صورت رایگان در سایت یا وبلاگ خودشون لطفا با ایمیل مدیر یت چت  در تماس باشند و از خدمات متقابل سایت بدو2چت . کام استفاده کنید 

Email ChatRoom Admin : Bodo2chat@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  Sat 15 Mar 2008ساعت 2:54 AM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

سلام ..

امروز اومدم یه چت رووم عالی رو بهتون معرفی کنم.

شما کافیه این رو به رو نیک نیم خودتون رو بزنید و وارد بشید.

خودتون اونجا با کیفیت های این چت رووم آشنا میشید. حتما سری بزنید  

+ نوشته شده در  Thu 30 Aug 2007ساعت 12:58 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

حالتون چطوره؟ .. خوب هستین همگی؟ 

دیدم اکثرا نظر میدن که کجاییم و اینا ...  راستش دلیلشو نمیدونم که چرا دیگه آپ نمی کنیم میشه گفت دیگه حسش نیست اصلا  .. من ( لینا ) که تازه امتحانای پیش دانشگاهیمو تموم کردم و مدرسه هم تموم شد فقط خاطره هاش همیشه می مونه ... شیطونیا .. اذیتا و شوخیایی که با هم داشتیم هیچ وقت فراموش نمیشه  که متاسفانه همه ایناهم شد یه بخشی از گذشته .. به هر حال قانون زندگی اینه همه هم مجبوریم چه دوست داشته باشیم چه دوست نداشته باشیم قبولش کنیم ... حالا باید ببینم ‌آینده چه تصمیمی واسم گرفته  ... از بچه ها هم اگه بخوام چیزی بگم از شینا و شهناز خبری ندارم من .. فقط میدونم شهناز با دانشگاهش گرفتاره و شینا تا جایی که میدونم بیکاره .. سحر هم که همش مشغول دانشگاه و درس و تحقیقاشه ...

دیگه چیز خاصی ندارم بگم ... همه رو به خدای بزرگ میسپارم    

خوش باشید

+ نوشته شده در  Tue 22 May 2007ساعت 9:31 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

سلام دوستای عزیز و خوب خودمون ..  معذرت خواهی می کنیم از همه که دیگه واقعا نمی تونیم به کسی سر بزنیم .. امیدوارم هیچ کس ناراحت نشه ازمون .. مرسی از دوستایی که هنوزم بهمون سر میزنن و نظر میدن و مارو تنها نزاشتن .. امروزم فقط اومدم آپ کنم که این کیک رو بدم بهتون  امروز تولدمه ( لینا ) .. خوش باشید همگی ...

+ نوشته شده در  Tue 5 Dec 2006ساعت 11:2 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

سلام دوستای عزیز  و گل خودمون  ...

شرمنده همتون هستیم که نمی تونیم زود به زود آپ کنیم و به وبلاگتون سر بزنیم .. آخه من (لینا) و سحر فردا داریم میایم ایران و شینا جون هم دیروز رفت مکه  .. دیگه خلاصه همه مشغول آماده شدن واسه سفر و از این حرفا بودیم .. ممنونم که مارو تنها نمیزارید و همیشه بهمون سر میزنید  ..  دیگه تا یه مدتی نمیتونیم بهتون سر بزنیم  .. از همه عذرخواهی میکنیم ... همتونو به خدا میسپاریم ... خوش باشید  ...  

+ نوشته شده در  Thu 13 Jul 2006ساعت 7:26 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

سلام خوبید همگی ؟؟  ... خرداد هم که تموم شد دیگه چیزی واسه ایران اومدن من ( لینا) و من (سحر) نمونده  ... خرداد راستش اتفاق خاصی نیفتاد .. آخه گرفتار درس و امتحان و این چیزا بودیم .. خدا رو شکر دیگه تموم شد .. آها یه چیز مهم که به خاطر اون اومدیم آپ کنیم اینه که امروز تولد شهناز جونمون هستش ... تولدشو بهش تبریک میگیم .. واسش آرزو میکنیم که ۱۰۰۰۰۰ سال زنده باشه ... شهناز جون خیلی دوستت دارررررریم شهناز  ....  

خوش باشید همگی ... اینم تقدیم به شهناز جون

+ نوشته شده در  Mon 26 Jun 2006ساعت 10:0 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

نشستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم  یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر

+ نوشته شده در  Mon 12 Jun 2006ساعت 1:25 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

سلام گرمی به گرمی هوای اینجا  خدمت همه دوستای عزیز خودمون که حتی اگه ما نمیتونیم بهشون سر بزنیم بازم پیشمون میان و با نظراشون خوشحالمون میکنن

واقعا شرمنده همتونیم ... ولی خداییش نمیرسیم به وبلاگ کسی سر بزنیم ... خودتون میدونید دیگه روزای امتحاناس هر کدوم هم گرفتار درس خودشه .. 

لینا (خودم): اردیبشهت شاید گفت یه جورایی واسم زود گذشت آخه واقعا دوست نداشتم تموم بشه که خرداد شروع بشه  ولی دیگه نمیشه کاری کرد و جلوی لحظه ها رو گرفت این ما هستیم که باید درست از لحظه های زندگیمون استفاده کنیم ... اردیهشت هم تقریبا هر روزش امتحان کلاسی داشتیم ما هم که طبق معمول هر روز تقلبی   ... خلاصه هنوز تو حال و هوای تقلبیامون بودیم که ۲۵ اردیبهشت یعنی اولین امتحان ترممون شروع شد ... امتحان تاریخ داشتیم ... من دیگه کلا فکر تقلبی رو از سرم انداخته بودم بیرون آخه دیگه میدونستم که دیگه این امتحانا جدیه نمیشه راحت تقلبی کرد ...  خلاصه کلر کلاسمون خراب شده بود اون روزه ما هم که داشتیم از گرما میمردیم هر لحظه صدای یکی در میومد که گرمه نمیشه فکر کرد  ... خلاصه مراقبمون به یکی از ناظما گفتش که کلاسمون رو عوض کنه ... اونم رفت یه کلاسیو واسمون پیدا کرد گفتش یکی یکی صدا میزنم بیاید بیرون برید اون کلاسه ... هدیه جلوم نشسته بود اول اونو صدا زد رفتش بعد منو صدا زد ..  کلاس روبه روی کلاسمون بچه ها سر وصدا میکردن من که اومدم بیرون ناظمه هم دنبالم اومد که بره اونا رو ساکت کنه  داشتم میرفتم اون کلاسه که تو وسط سالن دیدم هدیه ایستاده منتظرم که بهش تقلبی بدم ... حالا من داشتم به هدیه میگفتم برو جلوتر بهت میدم آخه ناظمه اومد بیرون دنبالم .. هدیه نمی فهمید چی میگم  ... رفتم جلوتر که دیگه ناظمه مارو نبینه اگه سرک بکشه .. برگم گرفته بودم جلو صورت هدیه داشتم میرفتم که یدفه مراقب امتحانمونو وسط سالن دیدیم .. گفت شما چرا دارید باهم حرف میزنید مگه امتحان ترم نیست ما هم با پر رویی چرا  ... گفت اصلا چرا دارید با هم راه میرید مگه نگفتن یکی یکی بیاید ... ما آخه آخه دنبال کلاسه میگشتیم  .. گفت زود باشید برید این کلاسه .. این چه وضعیه ؟؟ ... ما دوتا حالا دیگه هم خندمون گرفته بود هم فکرش میکردیم چه زشت بود یه جورایی که تابلو شدیم  .. رفتیم دیگه نشستیم امتحانمونو دادیم .. به سلامتی هم گذشت .. امتحان آمار ترم هم دادیم اونم خدا رو شکر خوب بود ... امتحانام تا ۲۳ خرداد تموم میشن ... دیگه برم درسمو بخونم .. واسم دعا کنید امتحانامو خوب بدم ...  

سحر و شهناز و شینا اینا هم مثلا همشون میخوان بگن که ما بچه مثبتیم روزای امتحانا دست به کامپیوتر نمیزنیم ( آره جون خودشون ) .. یه ماهه که کسی آپ نکرده  خلاصه همه یه جورایی گرفتار درسن ... امیدوارم همه موفق باشن

ممنون از شماها که هنوزم اینجا سر میزنید .. با اینکه ما بی معرفت شدیم بعد از امتحانا جبران میکنیم

+ نوشته شده در  Mon 22 May 2006ساعت 4:52 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  | 

سلام ... خوبید دوستای عزیز و مهربونمون ... امیدوارم همیشه حالتون خوب و بهاری باشید ... سال ۸۴ هم تموم شد و تنها چیزی که ازش موند فقط خاطره هاشه که امیدوارم واسه همه خاطره های شیرین و خوبشون بیشتر از خاطره های بدش باشه ... خوب سال جدیدی هم شروع شد و یه ماه هم ازش گذشت ... زندگی و لحظه ها همینه دیگه نمیشه کاریش کرد ... فقط امیدوارم همه از وقتشون به خوبی استفاده کنن ... و قدر اونو بدونن ... دیگه پرحرفی نکنم  ... برم سر اصل مطلب یعنی گزارش فروردین ...

لینا ( خودم ) : راستش این ماه به نظرم خیلی دیر گذشت ... اتفاقای زیادی افتاد ... دو هفته اولش که تعطیل بودم همش بیرون بودم یا هم خونه و بیکار ... یه روز با بابام و مامانم و سحر رفتیم صحرا قرار بود بریم اونجا که یه خورده ماشین بدن دست سحر ... وقتی سحر دید که میخوان جدی جدی بدنش که رانندگی کنه میگفت بابا آخه من شوخی میکردم نمیخوام برونم ... خلاصه سحر اومد نشست و شروع کرد روندن منم پشت سرش نشسته بودم میگفتم بابا سریعتر ... اون میگفت رو ۴۰ دارم میرم میترسم احساس میکنم خیلی سریعه گفتم دیوونه کجا سریعه من داره خوابم میگیره  ... خلاصه یه ۱۰ دقیقه ای شد آخراش دیگه خود سحر واسه بابام گفت دیگه بسه خسته شدم ... اومدیم پیاده شدیم ... اصلا قرار نبود که ماشینو بدن دست من ... من رفته بودم از تو ماشین لیوانای پلاستیکی بیارم آبمیوه بخوریم که خیلی باد میوومد من هنوز لیوانا رو زمین نذاشته بودم که باد اومد بسته لیوانا رو برد منم دنبالش ... هر چی میدویدم بهش نمیرسیدم ... من سرعتمو زیادتر میکردم اونم سریعتر میرفت ... صدای خنده های سحر هم همه جارو ورداشته بود منم از خنده های سحر خنده ام میگرفت آخرشم بهش نرسیدم برگشتم که سحر اینا رو ببینم دیدم اوووووووووووه چقدر دور شدم از اونا و خودم خبر ندارم بابام هم که دید من دیگه ایستادم فهمید که دیگه نمیتونم برسم به بسته لیوانا اومد ماشینو روشن کرد با ماشین از جلوش دراومد و اونو گرفت بعد بهم گفت که میای رانندگی کنی ... منم از خدام بود که اینو بهم بگه نفس نفس میزدم از خستگی  یادم رفت که خستمه دویدم رفتم نشستم تو ماشین ... اولش بابام بهم گفت که همینجوری گاز بدم بدون اینکه ماشین حرکت کنه منم اومدم گازی دادم بابام گفت اینجوری میخوای بری ؟؟ این که بالای ۶۰ میره اینجوری ... خلاصه شروع کردم رانندگی ... سرعت میرفتم ( خودم احساس نمیکردم بابام همینجور میگفت کمش کن )  ... رفتیم پیش سحر اینا سحرو هم سوار کردم که رانندگیمو ببینه ... بهم میگفت وای چه وحشتناک میری ... منم عشق خودمو میکردم هرلحظه بابام میگفت کم کن یواشتر ... دیگه خیلی رفته بودم تو حس (آخه عشقم رانندگی باسرعته الانم واسه اولین بار دوست داشتم خودم امتحان کنم ببینم چه حالی میده ) خواستم یه جایی بپیچم خودمم کامل با فرمون میپچیدم  ... بابام گفت چه خبرته ؟؟ از خنده مرده بودیم من و سحر ... خلاصه دیگه بهم گفتن بسه دیگه رفتیم پیاده شدیم سحر به مامانم میگه این لینا چه بد میره خیلی وحشتناک میره ... بابام بهش گفت هیچی نگو خودمم بیشتر از تو ترسیدم گفتم حالا این دختره کار میده دستمون ... منم مرده بودم خنده  ... آخرش بابام گفت سحر خوب میرفت ولی یه خورده میترسید ولی لینا نمیترسه ... گفت تو رانندگی هر کی بیشتر بترسه بیشتر مواظبه واسه همین بهتره یه خورده ترسید ( نه مثل من که عشقی رانندگی میکردم ) ... خلاصه اینم از دو هفته تعطیلی بود ...

اولین روزی که بعد از تعطیلی رفتیم مدرسه زنگ اول فیزیک داشتیم .. از همون اول صبح من و لیلا و هدیه اینا اینقدر حرف میزدیم و میخندیدیم که دبیرمون اومد گفت بیاید جلو بشینید میخوایم یه خورده حرف بزنیم از تعطیلی واسم تعریف کنید و اینا ... ما هم اومدیم جلو ... به هرکی از بچه ها میگفت تعریف کنه اون میگفت نه از یکی دیگه شروع کنید .. آخرش از من که پیش دیوار بودم شروع کرد .. گفت از تجربه های مهمی که تو این دو هفته تعطیلی بهش رسیدی بگو مثلا تجربه فیزیکی جالب یا هر چیز دیگه ... گفتم آقا چیز خاصی نبود آخه جایی نرفتم اینجا موندم بیشتر خونه بودم بعضی وقتا هم بیرون میرفتیم گفت درس چی چیزی خوندی گفتم راستشو بگم  گفت آره منم از خنده مرده بودم گفتم راستشو بخواید هیچی .. هیچ کتابیو باز نکردم .. دبیره تعجب کرد  ... گفت خوب حالا یه نتیجه ای یا تجربه ای که بهش رسیدی بگو ... منم با خنده گفتم نتیجه ای که بهش رسیدم این بود که تعطیلات واقعا چیز مفید و لازمیه همه بچه ها زدن زیر خنده .. آقا دید حرف زدن با من فایده ای نداره به بغل دستیم لیلا گفت تو بگو ... لیلا گفت رفتم ایران چیز خاصی هم نبود که بگم آخه همیشه میرم ایران چیز جدیدی نبود یه خورده هم از وضع رانندگی تو ایران گفت و اینا که خیلی بی نظمه ... رسید به هدیه ... هدیه گفت هیچی بیشتر میرفتم لب دریا ( خونشون تقریبا نزدیکیای دریاست ) ولی خوب چیز خاصی ندیدم  ... اینجا من دیگه نتونستم خودمو بگیرم بلندبلند زدم زیر خنده  ... به هدیه میگم چه پر رویی چی میخوای ببینی که میگی چیزخاصی ندیدم ... هدیه هم یه خورده فحشم داد  ... خلاصه رسید به سمیه ... سمیه گفتش دیشب تو ماشین بودیم رعد و برق بود دختر خواهرم ازم پرسید چرا آسمون اینجوری میشه روشن میشه یه دفعه .. میگه من بهش گفتم چیه ؟ مگه بده آسمون داره عکسمونو میگیره  ( اینم مثلا تجربه فیزیکی بود ) خلاصه آقا داشت دیوونه میشد با این حرفامون ...

اون یکشنبه هم که تعطیل بود با بچه های کلاسمون طبق معمول نقشه کشیدیم که شنبه رو هم نریم مدرسه .. روز پنجشنبه زنگ آخر بود که ناظم اومد گفت هیچکی حق نداره غایب بشه و غیر موجه هست و اینا .. ما هم یه خورده ضدحال خوردیم  که یهو فکر کردیم باشه شنبه میریم به جاش دوشنبه نمیریم  .. همین کارو هم کردیم شنبه رفتیم ناظم و مدیر اینا دلشون خوش شده بود که تونستن مارو بترسونن ... بچه های حرف گوش کنی شدیم ... که دوشنبه نرفتیم همه رو ضایع کردیم

 سه شنبه هم دبیر تاریخمون یه دعوایی با من کرد  ... یه خورده کار داشت قرار بود نیاد کلاسمون که از بس سروصدامون کل مدرسه رو گرفته بود مجبورش کردن که بیاد کلاسمون ... من هم هنوز تو حس اذیت بودم ... داشتم باهدیه شیرین رو مسخره میکردیم که جلومون بود آخه موهاشو تازه رنگ کرده بود شب قبلش عروسی بود هی موهاشو از زیر مقنعه میبرد بالا منم میمردم از خنده رو اداهاش  ... که یدفعه شنیدم دبیره داره بهم میگه این چه وضعشه همش میخندی مثل اینکه دارم حرف میزنما ... گفتم ببخشید  .. دیدم هنوز داره دعوا میکنه باز گفتم باشه ببخشید .. دیدم نه بابا این هنوز داره واسه خودش دعوا میکنه پریدم وسط حرفش این بار منم با دعوا خووووووب ببخشید ( یعنی منظورم بسه ساکت شو یا به زبون پر رویی خفه شو  ).. خلاصه عقده شو سر من خالی کرد ... حالا منم خندم گرفته بود میخواستم خودمو بگیرم هدیه که پیشمه صدای خنده هاش میومد که داشت خیلی فشار میوورد به خودش که صداهاش بلند درنیاد .. منم با دستم یکی زدمش بهش گفتم خفه شو منم خندم میگیره میخوام خودمو ناراحت نشون بدم اونم بیشتر خندش میگرفت  ..لیلا هم از اونور همینجور داشت کاریکاتور آقا رو میکشید  ... بعد آخر زنگ درس که تموم شد دبیره اومد ازم معذرت خواهی و اینا کرد نشست گفت زندگی اینه دیگه یه روزش شیرینو یه روزش تلخ و این چیزا دید منم هیچی نگفتم بهم گفت قهر کردی ؟ .. من فقط لبخند زدم  .. باز دوباره پر رو شدم شروع کردم خنده هایی که داخل خودم نگه داشته بودمو همش خالی کردم ( به قول لیلا خدا داده رو  ) ... 

 وای چقدر حرف زدم ... فکر کنم باید خدارو شکر کنید که فقط دو ماه از مدرسه مونده ... اگه نه فکر کنم هر ماه دیگه گزارش قسمت من ( لینا ) انشا میشد ..

سحر : امتحانای میان ترمش بود ... حالا خوبه که فعلا فقط سه درس ریاضی و انگلیسی و معارف اسلامی داره یه جوری میگه امتحانای میان ترممه که هرکی بشنوه میگه این حتما سال آخر دانشگاهه ... تعطیلای نوروز یه روز رفتم باهاش دانشگاه ببینم چه جوریه ... با ۳تا دختر ایرانی دوسته ... صبح قبل از اینکه برن کلاس دارن به هم میگن بریم امروز یا نه .. یکی میگه حال ندارم .. من اینجوری شدم  سحر ؟؟ تو نمیری کلاس ... سحر اینجوری بچه ها بریم امروز خوش میگذره .. لینا هم اومده یه خورده استادمونو ببینه .. بعدش رفتیم ... خلاصه این سحر ما هم که اینجوریا بوده ما خبر نداشتیم ... سحر هم امتحان توفل رو قبول شد .. داشت دیوونه میشد باورش نمیشد که قبول شده ... ولی هر کار کردم شیرینی بهم نداد 

 

شهناز : از بچه های دانشگاهشون فقط شهناز توفل قبول شد ... یه کلاسو دیگه لازم نیست بخونه پرید یه کلاس بالاتر ... دمش گرم ... این روزا هم زیاد خبری ازش نداریم فکر کنم حسابی رفته تو درس و این چیزا که یه زنگی هم نمیزنه ...

 

شینا : چهلمش بود ... آخه اون ماه مرده بود (دور از جونم) ... شینا هم این روزا دیگه نمیره دانشگاه همیشه که زنگ میزنه میگه شنبه امتحان دارم دیگه تموم ... از دو سه هفته هست که میگه شنبه امتحان دارم ... نمیدونم این شنبه کی میاد  

 

راستی دیگه نمیتونم زیاد مثل اول به وبلاگاتون سر بزنم آخه دیگه درسام زیاد شده یه ماه دیگه هم امتحانای ترمه  ... راستی ممنونم از همه شماهایی که بهمون لطف میکنید .. سر میزنید .. با نظرای نازتون خوشحالمون میکنید ... واسه همه آرزوی موفقیت دارم بازم معذرت خواهی میکن  که دیگه زیاد نمیتونم به وبلاگاتون سر بزنم

 

+ نوشته شده در  Sun 23 Apr 2006ساعت 5:15 PM  توسط سحر شهناز شينا لينا  |